سال قبل شوهر شهین در یک تصادف کشته شد.او که بهرام نام داشت ۵۲ ساله بود وداشت با اتومبیل از کارش بر میگشت. راننده اتومبیل دیگر یک نوجوان بودکه سطح الکل خونش بسیار بالا بود. بهرام در همان لحظه تصادف مرد.آن نوجوان کمتر از ۲ ساعت در بخش فوریت های پزشکی بود.
مسائل حیرت آور دیگری نیز وجود داشت. آن روز پنجاهمین سالروز تولد شهین بود.و بهرام دو بلیط هواپیما برای مشهد در جیب داشت. او میخواست زنش را غافلگیر کند ولی توسط یک راننده مست کشته شد. یک سال بعد من سرانجام از شهین پرسیدم :((چگونه توانستی این مصیبت را تحمل کنی؟)). چشمانش پر از اشک شد. فکر کردم سوال نابجایی کرده ام ولی او با لطف دستم را گرفت و گفت :((اشکالی ندارد.میخواهم به تو بگویم. روزی که با بهرام ازدواج کردم٬ قول دادم که هرگز نخواهم گذاشت خانه را ترک کند بدون اینکه بگویم دوستش دارم.این موضوع بین ما تبدیل به یک شوخی شد.ووقتی بچه ها وارد زندگی ما شدند حفظ آن کار سختی شد.مخصو صا وقتی اختلا فی پیش میآمد.به خاطر دارم که به طرف پارکینگ می دویدم واز میان دندانهای به هم فشرده با ناراحتی میگفتم :((دو ستت دارم.)) یا با ماشین به محل کار او میرفتم تا یاد داشتی در اتومبیلش بگذارم. تلاشی جذاب وخنده دار بود. ما در باره گفتن دو ستت دارم هر روز قبل از ظهر در زندگی مشترکمان خا طرات زیادی داشتیم.
صبح روزی که بهرام درگذشت ٬ او یک کارت تبریک روز تولد برایم در آشپز خانه گذاشت و سوار اتومبیلش شد. صدای روشن شدن ماشین را شنیدم . پیش خود گفتم : نه ٬ این کار را نکن. بیرون دویدم وبه شیشه ماشین طرف او زدم تا این که شیشه را کشید پایین.
((آقای بهرام.....٬ اینجا در پنجاهمین سالروز تولدم٬ من شهین.....٬ میخواهم این ثبت شود: دوستت دارم.)). به این ترتیب است که من تحمل کرده ام وبه زندگی ادامه میدهم.میدانم که آخرین کلماتی که به همسرم گفتم دوستت دارم بود.
منبع:مجموعه کتابهای غذای روح.



گفتم الان مامانم سکته میکنه بد بخت میشیم .پاشدم واسه اینکه یه خورده جو و درست کنم الکی گفتم شاید نوشته هات مونده باشه.دیدم ای داد بیداد مامانم دستاشو گذاشته رو صورتش و بلند بلند گریه میکنه.واقعاً نمیدونستم چی کار کنم فقط فهمیدم نباید حرف بزنم.یه خورده که گذشت خودش خندش گرفت.
(دقیقاً همین مدلی)
بعدشم بهش گفتم چیزی رو که میخواسته بذاره تو وبلاگش٬ بنویسه رو کاغذ خودم واسش تایپ می کنم.
واسه همین اینجوری شد.(البته جدی نگفت)
گفتم مامان خدا میخواد توانایی و صبرت و آزمایش کنه
.
