چهارشنبه 30 آبان ماه سال 1386
سه شنبه 29 آبان ماه سال 1386

سال قبل شوهر شهین در یک تصادف کشته شد.او که بهرام نام داشت ۵۲ ساله بود وداشت با اتومبیل از کارش بر میگشت. راننده اتومبیل دیگر یک نوجوان بودکه سطح الکل خونش بسیار بالا بود. بهرام در همان لحظه تصادف مرد.آن نوجوان کمتر از ۲ ساعت در بخش فوریت های پزشکی بود.

مسائل حیرت آور دیگری نیز وجود داشت. آن روز پنجاهمین سالروز تولد شهین بود.و بهرام دو بلیط هواپیما برای مشهد در جیب داشت. او میخواست زنش را غافلگیر کند ولی توسط یک راننده مست کشته شد.  یک سال بعد من سرانجام از شهین پرسیدم :((چگونه توانستی این مصیبت را تحمل کنی؟)). چشمانش پر از اشک شد. فکر کردم سوال نابجایی کرده ام  ولی او با لطف دستم را گرفت و گفت :((اشکالی ندارد.میخواهم به تو بگویم. روزی که با بهرام ازدواج کردم٬ قول دادم که هرگز نخواهم گذاشت  خانه را ترک کند بدون اینکه بگویم دوستش دارم.این موضوع بین ما تبدیل به یک شوخی شد.ووقتی بچه ها وارد زندگی ما شدند حفظ آن کار سختی شد.مخصو صا وقتی اختلا فی پیش میآمد.به خاطر دارم که به طرف پارکینگ می دویدم واز میان دندانهای به هم فشرده با ناراحتی میگفتم :((دو ستت دارم.)) یا با ماشین به محل کار او میرفتم تا یاد داشتی در اتومبیلش بگذارم. تلاشی جذاب وخنده دار بود. ما در باره گفتن دو ستت دارم  هر روز قبل از ظهر در زندگی مشترکمان خا طرات زیادی داشتیم.

صبح روزی که بهرام درگذشت ٬ او یک کارت تبریک روز تولد برایم در آشپز خانه گذاشت و سوار اتومبیلش شد. صدای روشن شدن ماشین را شنیدم . پیش خود گفتم  : نه ٬ این کار را نکن. بیرون دویدم وبه شیشه ماشین طرف او زدم تا این که شیشه را کشید پایین.

((آقای بهرام.....٬ اینجا در پنجاهمین سالروز تولدم٬ من شهین.....٬ میخواهم این ثبت شود: دوستت دارم.)).    به این ترتیب است که من تحمل کرده ام وبه زندگی ادامه میدهم.میدانم که آخرین کلماتی که به همسرم گفتم دوستت دارم بود.

 

منبع:مجموعه کتابهای غذای روح.

یکشنبه 27 آبان ماه سال 1386

چند روز پیش که داشتم وبلاگ یاسمن بانوی نازنین رو میخوندم٬ مطلبی توجهم رو جلب کرد. اگه اشتباه نکنم عنوانش بود: برای مردی که زنش رو میزنه چه حکمی باید صادر کرد؟ خیلی دلم سوخت وقتی خوندم. پیدا بود که زن بیچاره کسی رو نداشته که حامیش باشه و خودش هم از اونایی بوده که معتقدن  نباید با قضا وقدر جنگید.  حالا فکر کنید  چقدر کارد به استخونش رسیده که تصمیم به جدایی گرفته.

راستی چرا؟ چرا فکر میکنیم باید اونقدر تحمل کنیم  تا همه چیز خودمون رو از دست  بدیم. فکر نکنید فقط دارم در باره زنها صحبت میکنم٬نه. فرقی نمیکنه زن ومرد دو قطب نگه دارنده زندگی زنا شویی هستن.و هر کدوم که بلنگن  زندگی به احتضار زودرس میرسه واونوقت وای به حال بچه هایی که توی این زندگی کژ ومژ ولو هستن.

خدای نکرده  فکر نکنید من موافق از هم پاشیدگی کانون خانواده هستم.نه. ولی کانون خانواده خودش حرمت داره. محلیه که بچه های نازنین ماتوش رشد و نمو پیدا میکنن ویاد می گیرن که فردا زندگی شون رو چطور بسازن. کی گفته که جهنم کانون خوبی برای تربیت بچه هاست؟       

من خودم یک زنم٬ یک مادرمواینو میدونم که ما زنها تا پای جونمون برای حفظ زندگیمون تلاش میکنیم.(به اقایون بر نخوره٬ اینو به صرف طبیعت مادرانه مون میگم). ولی وقتی کار به جایی میرسه  که زنو شوهری در انظار عمومی( اینو خودم شاهد بودم)  همدیگه رو به باد فحشهای رکیک می گیرن و خدا میدونه توی خونه به چه شکل وحشیانه تری ممکنه ترازدی اجرا بشه؟ چرا نباید به این زندگی به ظاهر مشترک خاتمه داد؟    چطور میشه  زن و شوهری حرمت همدیگه رو جلوی  دیگران از بین ببرن وبعد به راحتی  بتونن دو باره زیر یک سقف سر کنن وبد تر از اون توی یک رختخواب  به لذت عشقبازی فکر کنن؟ منو ببخشید شاید دارم خارج از محدوده حرف میزنم٬ ولی این چیزیه که در مورد این مدل زن وشوهر ها منو خیلی آزار میده.یادمه یه بار دوستی از خانمی صحبت میکرد که به عناوین مختلف شوهرش رو جلوی دیگران تحقیر میکردوجلوی کس وناکس اونو به گند میکشید . میگفت یه روز پررویی کردم وازش پرسیدم میونه تون تو اتاق خواب چطوره؟ به راحتب جواب داده ما مشکلاتمون رو میذاریم پشت در!!!!

فکر نکنید این خانم یه زن عامی وبیسواده. خیر . تحصیلات خوب وشغلی عالی. حالا اگه بیسواد بود٬ میشد یه جوری قضیه رو هضم کرد. واقعا  خیلی ها توی این جامعه بی درو پیکرو بی رحم ما هستن که بخاطر بی پناه بودن٬ بی پول بودن وبی کس و کار بودن ٬ خیلی بد بختیها رو تحمل میکنن. ولی درد من اونایی هستن که کلی هم ادعای روشنفکری دارن. مگه نمیگن همسر آدم شریک آدمه.همز بونه٬همدرده٬ همراهه؟  چطور میشه این همراه وشریک رو تحقیر کرد٬ کتک زدوبعد همه چیز رو پشت در جا گذاشت.

به خدا گاهی وقتها از زبون  ادمهای مثلا  رو شنفکر و چیز فهم  اظهار نظرهایی میشه که آدم توش می مونه.میگن تعهداتی هست که ما باید بهشون پایبند باشیم. جدایی مال  خانواده هایی نیست که سرشون به تنشون میارزه میگن  زن و مرد وقتی خطبه عقدشون خونده شد دیگه متعهد شدن که پای هر بدبختی وایسن ودم نزنن.(و البته این یکی بیشتر شامل حال زنها میشه!۱). بله تعهداتی که مرد رو وادار میکنه زنش رو تا سرحد مرگ کتک بزنه ٬تعهداتی که زن رو وادار مبکنه مرد زندگیش رو جلوی همه تحقیر کنه و مردانگیش رو زیر سوال ببره. تعهداتی که باعث میشه بچه ها در گردابی از وحشت و زشتی بزرگ بشن. تعهداتی که اجازه میده مرد بره جای دیگه ای به دنبال حرمت وعشق بگرده. تعهداتی که زن بیچاره رو وادار میکنه که یک عمر قلبی رو که میتونه خونه یک عشق پاک باشه٬ سرای یک نفرت عمیق و دردناک کنه.

من به این تعهدات میگم تهوعات. شما چی؟

 

 

ا

شنبه 26 آبان ماه سال 1386

الهی بمیرم

مامانم امروز صبح قشنگ بلند شد ۲تا لیوان کافی میکس واسه خودش و من درست کرد.عینکش و زد و نشست پشت کامپیوتر.منم مشغول ترجمه کردن شدم.هی برمی گشتم مامانم و نگاه می کردم.تصور کنین با یه انگشت و با  سختی و مشقت داشت تایپ می کرد.اینقدر جو گیر بود که نه صدای تلفن و میشنید نه ساعت و نگاه میکرد و نه وقتی من حرف میزدم محل میذاشت.منم منتظر بودم کارش تموم شه بپرم پشت کامپیوتر ببینم چی نوشته.

خلاصه دیگه فکر میکنم رسیده بود به جمله های آخر که یهو گفت :گیتا این چش شد؟

سرم و که بالا بردم برق از کلم پرید دیدم پای مامانم رو کلید restart و بله دیگه

گفتم مامااااان چی کار کردی؟ آخه پات اونجا چی کار میکنه

نمی دونین مامانم چه حالی داشت گفتم الان مامانم سکته میکنه بد بخت میشیم .پاشدم  واسه اینکه یه خورده جو و درست کنم الکی گفتم شاید نوشته هات مونده باشه.دیدم ای داد بیداد مامانم دستاشو گذاشته رو صورتش و بلند بلند گریه میکنه.واقعاً نمیدونستم چی کار کنم فقط فهمیدم نباید حرف بزنم.یه خورده که گذشت خودش خندش گرفت.(دقیقاً همین مدلی)

منم دلداریش دادم گفتم اینقدر ازین اتفاقا میفته .اشکال نداره دفعه ی بعد که جو گیر شدی ۲-۳ ساعت کارو زندگی رو ول کردی چسبیدی به این کامپیوتر حواست به پاهات باشه عزیزم بعدشم بهش گفتم چیزی رو که میخواسته بذاره تو وبلاگش٬ بنویسه رو کاغذ خودم واسش تایپ می کنم.

بیا و خوبی کن .بیا و ترجمت و ول کن بشین مامانت و دلداری بده .بیا و بگو خودت واسش تایپ می کنی به من میگه تو سقت سیاهه هی گفتی حواست باشه نپرهواسه همین اینجوری شد.(البته جدی نگفت)

یه چیز دیگه هم گفت البته اونم با خنده گفتا اما یه خورده جدی بود.

گفت:خدایا شکرت آخه تو چرا اینقدر بدجنسی گفتم مامان خدا میخواد توانایی و صبرت و آزمایش کنه .

هیچی دیگه الان مامانم تو آشپز خونه مشغوله منم از فرصت استفاده کردم این واقعه ی غم انگیزو ثبت کردم.

گیتا

جمعه 25 آبان ماه سال 1386

گمشده

 

زندگی همه جا جاری است

رنگین کمان جادویی نور

نهایت آبی آسمان

زرد روشن آفتاب

سبز در سبز درختان

و من گمشده ام

در بنفش کبود خاطرات.

پاییز ۸۱

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شکار

دشت نیلوفری چشمانت

پروانه بی تاب دلم را

به میهمانی شاپرکهای عاشق می خواند

پروانه دلم

به شوق می اید

شاپرکهای همیشه عاشق چشمانت

هنوز منتظرند٬

و پروانه بی جان دلم

در قاب شیشه ای کودکی بازیگوش

سنجاق شده است.

 

تابستان ۸۲

 

پنجشنبه 24 آبان ماه سال 1386

دیدار

امشب باغ دلم رابا ستارگان چشمانت چراغانی کردهام

وماهی های بی قرار قلبم

به هر سو در رقصند

امشب به دستان سردم

وعده لمس دستان گرمت را داده ام

تو خواهی آمد٬ میدانم

ومن از ماه رویت

گلی به رنگ مهتاب

بر آسمان سیاه گیسوانم

سنجاق خواهم کرد

و یخ چندین و چند ساله کلامم در گرمای بی دریغ لبخندت

آب خواهد شد.

پاییز ۸۱

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زنجیر

باد می آید

و عطر تو و گیسوانم

در هم می پیچند

پا ها یم بی جنبش اند٬

من زنجیر ی رنج زمینم

وتو زنجیری روح سرگردان من.

باد می پیچد

وروحم را به رویای آبی تو می رساند

به تو نزدیک شده ام

رویای آبی میرود

وتو می مانی.

باد می آید

و گیسوانم

در انگشتانت گره می خورد

روحت را

باد میبرد

و تو می مانی

که زنجیری روح سرگردان منی

و من می مانم

که زنجیری رنج زمینم.

 

تابستان 81

   1      2    >>