پنجشنبه 29 آذر ماه سال 1386

ای درخت آشنا

شاخه های خویش را

ناگهان کجا

جا گذاشتی؟

یا به قول خواهرم فروغ

دستهای خویش را

در کدام باغچه

غاشقانه کاشتی؟

این قرارداد

تا ابد میان ما

برقرار باد:

چشمهای من به جای دستهای تو

من به دستهای تو

آب می دهم

تو به چشم من

آبرو بده

من به چشمهای بیقرار تو

قول  میدهم

ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم.

 

قیصر امین پور

پنجشنبه 29 آذر ماه سال 1386

هندوانه از کی به شب یلدا راه پیدا کرده؟ وچرا؟

دوستی از من پرسید جوابش رو نمی دونستم. شما اگه اطلاعاتی دارید ٬ در اختیار ما هم بذارید. ممنون میشم.توی نوشته های تاریخی قدیمی اسمی از هندوانه برده نشده.

چهارشنبه 28 آذر ماه سال 1386

                         عشق بورزید تا به شما عشق بورزند.

این داستان رو توی وب یکی از دوستان خوندم. با اجازه اون اینجا مینویسم وتقدیمش می کنم به انسان شریف وپاک اندیشی که همه چیزهای خوب دنیا رو برای همه انسانها می خوادواز خودگذشتگی می کنه بی توقع.

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی وتامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه میرفت تا شاید بتواند پولی به دست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش مانده است واین در حالی بود که شدیدا احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. به طور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان وزیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد وبه جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر به آهستگی شیر راسر کشید وگفت:((چقدر باید به شما بپردازم؟)).دختر پاسخ داد:((چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی مابه ازایی ندارد.))      پسرک گفت:((پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می کنم.)).

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی  از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند واو را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز٬ متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.

دکتر((هوارد کلی)) جهت بررسی وضعیت بیمار وارائه مشاوره فرا خوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده٬ برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد وبه سرعت به طرف اتاق بیمار رفت و در اولین نگاه او را شناخت. سپس به اتاق مشاوره باز  گشت تا هر چه زودتر برای نجات بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص قرار داد. وسرانجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری٬ پیروزی از آن دکتر((کلی)) گردید.

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تایید نزد او برده شد. دکتر گوشه صورتحساب چیزی نوشت. ان را درون پاکت گذاشت وبرای زن ارسال نمود. زن از باز کردن پاکت ودیدن مبلغ صورت حساب واهمه داشت. مطمئن بود باید تمام عمر بدهکار باشد.پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:(( بهای این صورتحساب قبلا با یک لیوان شیر پرداخت شده است.))

 

برگرفته از صفحه نظرات وبلاگ خاطرات ایام.((دونه برف و شوالیه مرگ))

دوشنبه 26 آذر ماه سال 1386

یلدا برهمه ایرانیان مبارک.

پاینده باد ایران وایرانی.

--------------------------------

نام قدیم یلدا٬سدا  می باشد.سدا درزبان آریایی  به معنای((همیشه سرسبز)) و ((همیشه رویا))است. هنوز هم در زبان هندی ودرجاهایی نزد بلوچ ها استفاده می شود.جشن((سدا))در نخستین روزهای فصل زمستان برگزار می شده است .ومعلوم نیست به چه دلیل((سدا)) به((یلدا)) تغییر کرده است.

 

 

 

 

۰((

 

یکشنبه 25 آذر ماه سال 1386

زن با درماندگی نگاهی به چشمهای نگران دخترش انداخت٬ بغضش را فرو دادوگفت:معلومه که میریم برای ثبت نام. هنوز که یه هفته وقت داریم.وبا نگرانی فکر کرد در طول این یک هفته چکار باید بکند. دو هفته پیش نتایج دانشگاه آزاد اعلام شده بودودخترش  در رشته ...... دانشگاه آزاد شیراز پذیرفته شده بود. روزی که برای امتحان به شیراز رفتند آنقدر تعداد شرکت کنندگان زیاد بود که حتی وقتی دخترک نازنینش بعد از خروج از سالن امتحان با خوشحالی به او گفت:مامان. همه سوالا رو جواب دادم٬ باز هم احتمال نمی داد که قبول شودو حالا قبول شده بود. هم خوشحال بود وهم نگران. بعد از حساب وکتاب هزینه ها تازه متوجه شده بود که حتی برای شروع هم کارشان لنگ است.ولی هرگز نباید می گذاشت دخترش متوجه این نگرانی شود. کمی پس انداز داشت ولی کافی نبود. می دانست خانواده اش آنقدر خوب ومهربانند که حاضرند هر کاری برای او وفرزندانش انجام دهند ولی مغرورترازآن بود که از کسی کمک بخواهد. تازه از همسرش جدا شده بود ٬حتی از او نیز نمی خواست کمکی بگیرد. داشت  برنامه ریزی میکرد که بعد از این اتفاق زندگی اش را جمع وجور کند وخودش هم زن وهم مرد خانه باشد ولی نیاز به وقت داشت واین اتفاق خوش قبولی دخترش پیش از وقت بود.خوشحالی دخترش  به او انرژی می داد ولی واقعیت تلخ بی پولی را تغییر نمی داد. شبی که به دخترش گفت که حتما برای ثبت نام می روند٬ تا صبح خواب به چشمش نیامد. از این سر هال به آن سرش راه رفت وبا خودش وبا خدا حرف زد . کفر گفت وخدا را متهم به بنده آزاری نمود(عادت همیشگی اش به وقت عصبانیت) در نهایت به این نتیجه رسید که این بار غرور لعنتی اش را زیر پا بگذارد ومشکلش را با برادر یا دائیش که امکانات مالی خوبی داشتند مطرح کند . مقداری پول به عنوان قرض از آنها بگیرد ودر وقت مناسب برگرداند.میدانست که هیچ کدامشان دریغی ندارند ولی حتی فکر این موضوع قلبش را شکست واشکش را سرازیر کرد. بعد از آن زندگی حالا........وخدا را به بنده آزاری متهم کرد....انقدر اشک ریخت که از حال رفت.صبح به عادت همیشگی با صدای اذان از خواب پرید ولی دلش نمی خواست از جا بلند شود. انگار با خدا لج کرده بود دلش نمی خواست نماز بخواند. کمی با خودش کلنجار رفت . سمت آرامتر روحش پیروز شد. با بی حالی از جا برخاست به طرف در هال رفت ٬ در را باز کرد وپا به حیاط گذاشت. شرجی هوا آزارش داد. دمپایی اش را پوشید ولخ لخ کنان به سمت دستشویی گوشه حیاط رفت. در همین وقت چشمش به بسته سیاه رنگی افتاد که گوشه حیاط افتاده بود. تعجب کرد. کمی هم ترسید. نکند مواد مخدر توی خانه انداخته باشند؟! نکند....نکند.....بالاخره دل به دریا زدوبه سمت بسته رفت .با احتیاط(انگار که بمب بود!!) بسته را برداشت ووارسی کرد.نه٬ نمی توانست بمب!! ویا مواد مخدر!! باشد. با احتیاط بسته را باز کرد وچیزی را که دیدباور نکرد. پانزده بسته اسکناس. هر بسته صد هزار تومان. با وحشت بسته را به زمین انداخت. اولین فکری که به ذهنش رسید این بود که : حتما کسی دزدیده. دیده دنبالشن . موقع فرار پرت کرده  تو خونه..حالا باید چیکار کنم؟ نشسته بود روی زمین ونمی توانست تصمیم بگیرد که چکاری باید انجام دهد. آفتاب لمیده بود توی حیاط. یادش آمد که نمازش را هم نخوانده. دوباره با تردید بسته  را برداشت وزیرو رو کرد. تکه کاغذ کوچکی توی بسته بود. آن را در آورد . خط ناآشنایی نوشته بود: بنی آدم اعضای یکدیگرند. امروز شما. شاید فردایی نه چندان دور من.  بهت زده بود. نفسش را در سینه حبس کرد. حس از پاهایش رفته بود. نمی فهمید . یعنی چه؟ با هیچکس از مشکلش حرفی نزده بود. کسی هم چیزی از او نپرسیده بود. کار چه کسی می توانست باشد؟. از افراد خانواده  ؟ نه. ممکن نبود. غریبه؟ چه کسی؟ چرا؟ می دانست که باید او را بیابد. ولی عجیب بود که با همه غرورش حس بدی در مورد این اتفاق نداشت. انگار کلمات روی کاغذ خالصانه به او لبخند می زدند وبه او اطمینان می دادند اه این اتفاق را به فال نیک بگیرد . وامروز هفت سال از آن سحرگاه به یادماندنی گذشته است. زندگی زن وفرزندانش  تغییرات زیادی کرده است ولی هرگز درس آن فرشته را از یاد نبرده که:بنی آدم اعضای یکدیگرند.....

   1      2      3      4    >>