جمعه 28 دی ماه سال 1386

     رنگین کمان پاداش کسانی است که تا آخرین قطره زیر باران

                          

                        می مانند.

جمعه 28 دی ماه سال 1386

زن پا به پشت بام که گذاشت٬ سوز سرما گونه ا ش را سیلی زد.تا چشم هایش به تاریکی عادت کند٬مثل هر بار به تکه آهن چسبیده به زمین پشت پای محکمی زد ودردی در مهره پشتش دوید. چشم هایش را بست وسبد لباسها ی شسته را به زمین گذاشت ونشست. لختی درنگ برای تحمل درد وبعد به آرامی نفسش را از سینه بیرون داد و چشمها یش را گشود. حالا تاریکی مهربانتر شده بود. بندهای رخت خود را نشان دادند.  زن  سبد را برداشت وپاکشان بسوی بند رخت شان رفت.لباس های خیس سرما را گزنده تر به انگشتان لرزانش جاری می کرد. بغض داشت واشکی نبود. مثل همیشه دردی در سینه وآهی شکسته در گلو. رخت ها را با  گیره زندانی طناب کردو نگاهی به اطرافش انداخت. به چراغ های روشن شهر که چشمک می زدند٬ به خانه های به هم چسبیده٬ به پشت بام های خالی وسرد٬ به ساختمان های لند و بیقواره خیره شد. آنقدر که چشمهایش سوخت. انگار می خواست ببیند داخل هر خانه وپشت هر پنجره چه می گذرد. برگشت به طرف دیگر پشت بام. رو به دریا وخیابان. دریای خاموش وسیاه با کورسویی از چراغ های کشتی های خفته در شب. خیابان خلوت که با عبور هرازگاه ماشینی یا صدای پای عابری که دست در جیب و سر در گریبان داشت٬ سکوت ش می شکست. زن دستها یش را به لبه حصار کوتاه پشت بام فشرد وبه پایین خیره شد.((چند متر است؟)) از دلش گذشت. بغضش سنگین تر شد. چشمها یش را بست. خواهرش را در لباس سفید عروسی دید که گونه هایش را چنگ می زد وردی از خون بر تور زیبای سرش بود. بغضش به اندازه یک سیب بزرگ گلویش را می فشرد ومی شکافت. چشمها یش را به سنگینی گشود. نگاهی به خیابان٬به دریا وبه پشت سرش انداخت ودوباره به پایین خیره شد.((یعنی آنی ست؟)) از دلش گذشت.بغضش داشت می ترکید. چشم های سوزانش  را به هم فشرد. دخترکانش را دید که گیسوان بلندشان را بر شانه های سیاه پوش شان ریخته بودند  و نگاه سرگردان شان به دنبال جواب  چرایی بود که سینه شان را می خراشید. وحشت زده چشمها یش را گشود. بغض با همه سنگینی ترکید واشک های داغ گونه های سرمازده اش را شیار زد. لبه حصار را محکم چسبید. چراغ های چشمک زن کشتی های خفته از پس پرده اشکش تار شده بود. به پایین خیره شد. چیزی درونش می جوشید.((یک لحظه است وبعد آرامشی ابدی.)) از دلش گذشت. چشمها یش را به هم فشرد. پسرش با قد کشیده وباریک٬ با نگاهی معصوم به او زل زده بود. با وحشت چشمها یش را گشود ولبه حصار را محکم تر چسبید.

 

 

 

حدیث.        زمستان ۸۳

چهارشنبه 26 دی ماه سال 1386

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست.

سه شنبه 25 دی ماه سال 1386

                   امسال ننه سرما چه بی رحم  بود با بینوایان.

چقدر زیباست تماشای بارش برف از پشت پنجره یک اتاق گرم. چقدر دلنوازه صدای بارش بارون روی طاق ایوون وقتی که جلوی شومینه نشستی وداری چای داغ رو جرعه جرعه نوش جان می کنی. وای کاش این زیبایی ها ٬ این لذت ها مال همه بود.

زمستون امسال هر چی که شنیدیم از بارش بی سابقه برف وبارون٬ در کنارش اخبار دردآوره جان سپردن همنوعانمون  به علت سرما وگاز گرفتگی بود. که دلیل هر دو هم معلوم.

ننه سرما امسال چه کردی با مردمی که اینقدر مشتاقانه انتظارت رو می کشیدن؟ ننه سرما می دونی که من این روزها رغبت گوش کردن به اخبار رو ندارم٬ از بس از نا مهربونی تو می گه؟  ننه سرما تو که می دونی این مردم.....

ننه سرما این رسمش نبود٬ قرار نبود سفیدی با خودت بیاری و سیاه پوش کنی.آخ....ننه سرما....ننه سرما.

یکشنبه 23 دی ماه سال 1386

یکروز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت. وقتی که نزدیک شد ودید که گربه ها سخت با خود سرگرمند واعتنایی به او ندارند٬ واایستاد. آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت وعبوس پیش آمدوگفت:(( ای برادران دعا کنید٬ هر گاه دعا کردید وباز هم دعا کردید ٬ آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد.)).  سگ چون این راشنید٬ دردل خود خندیدو از آن ها رو برگرداند وگفت:((ای گربه های کور ابله٬مگر ننوشته اند ومگرمن وپدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا وایمان وعبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است.).

 

                                پادشاه دانا          

روزگاری در شهر دوردستی به نام ویرانی پادشاهی حکومت می کرد که هم توانا بود وهم دانا. مردمان از توانائی اش می ترسیدند وبه سبب دانائی اش دوستش می داشتند.    در میان این شهرچاهی بودکه آب سردو زلالی داشت وهمه مردم شهر ازآن می نوشیدند٬ حتی پادشاه ودرباریانش٬ زیرا که چاه دیگری نبود.

یک شب هنگامی که همه در خواب بودند٬ جادوگری وارد شهر شدو هفت قطره از مایع شگفتی در چاه ریخت وگفت:(( ازاین ساعت به بعد هر که ازاین آب بنوشد دیوانه می شود.))

بامداد فردا همه ساکنان شهر به جز پادشاه ووزیرش از چاه آب نوشیدند ودیوانه شدند٬ چنان که جادوگر گفته بود.آن روز مردمان در کوچه های باریک ودر بازارها کاری نداشتند جز اینکه با هم نجوا کنند:((پادشاه ما دیوانه است. پادشاه ما ووزیرش عقل شان را از دست دادهاند. یقین است که ما نمی توانیم به حکومت پادشاه دیوانه تن دردهیم. باید او را سرنگون کنیم.))

آن شب پادشاه فرمود تا یک جام زرین از  آب چاه پر کنند. وقتی که جام را آوردند٬ از آن نوشیدوبه وزیرش داد تا او نیز بنوشد. 

از آن شهر دوردست ویرانی غریو شادمانی برخاست٬ زیرا که پادشاه ووزیرش عقل شان را باز یافته بودند!

 

 

برگرفته از کتاب((پیامبر ودیوانه))  اثر جبران خلیل جبران.                 

   1      2    >>