سه شنبه 30 بهمن ماه سال 1386

دلم از این زمانه وبعضی از آدمای بی معرفتش گرفته بود٬ رفتم سراغ سروده های زبیای ((غلامرضا طریقی)) واین غزل دلنشین دلم رو باز کرد.

 

      

                       نفرین به این زمانه

 

دیگر جنون به هیچ  سری سر نمی زند

نزدیک خانه می رود ودر نمی زند!

 

از بس که باغها به خزان تن سپرده اند

گنجشک در حوالی شان پر نمی زند!

 

در دوره ی حسابگری ها برادری

دستی به زخمهای برادر نمی زند!

 

از ترس اینکه شیر بر او شوکران شود

نوزاد لب به سینه ی مادر نمی زند!

 

نفرین به این زمانه که در روزهای آن

خورشید هم بدون غرض سر نمی زند!

 

نفرین به هر چه عقل که ((نی)) را به حکم جبر

از عشق می ستاند وبهتر نمی زند!

 

نفرین به ما که حتی در خوابها یمان

پروانه ای بدون قفس پر نمی زند.

دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386

متن زیر گوشه ای از نامه چارلی چاپلین هنرمند ونابغه سینما به دخترش است:

 

دخترم! اینجا شب است٬ یک شب نوئل ومن از تو بسی دورم٬خیلی دور٬ اما تصویر تو آنجا روی میز هست٬ تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست٬ اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پرشکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور وپر شکوه٬ نقش ّن((شهدخت ایرانی)) است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بدرخش اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران٬ عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند٬تو را فرصت هوشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدنهای تماشاگران گاه تورا به آسمانها خواهد برد٬برو. آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا وزندگی مردم را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند وبا پاهایی که از بینوایی می لرزد. من نیز یکی از اینان بودم٬ من طعم گرسنگی را چشیده ام٬ من درد بی خانمانی را کشیده ام واز اینها بیشتر٬من رنج حقارت ان دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی ان را می خشکاند٬ احساس کرده ام. با این همه من زنده ام واز زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرف زد. دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی٬ تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن٬ اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس٬ حال زنش را بپرس واگر آبستن بود واگر پولی برای خریدن لباسهای بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار. گاه به گاه با اتوبوس ومترو شهر را بگرد٬مردم را نگاه کن٬ زنان بیوه وکودکان یتیم را نگاه کن ودست کم روزی یک بار با خود بگو:((من هم یکی از آنان هستم.)) . آری تو هم یکی از انها هستی دخترم. نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد٬اغلب دو پای او را نیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی٬ همان لحظه صحنه را ترک کن وبا اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان٬ من آنجا را خوب می شناسم. از قرنها پیش انجا گهواره کولیان بوده است. در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید. اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم٬ همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد۲ همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند  واین را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ  نبوده است که به یک کالسکه ران٬ یک گدای کنار رود سن ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست٬ ممکن است مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول وسکه با تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته ام وهمیشه  وهر لحظه به خاطر بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم٬ مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد٬ آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود وسقوط تو حتمی است. دل به زر وزیور نبند٬  زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است واین الماس بر گردن همه می درخشد. اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی٬ با او یک دل باش٬ کار تو بس دشوار است این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند٬ به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت وپوشیده تر وپاکیزه تر باز گشت٬ اما هیچ چیز ٬ هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته ی آن باشد. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم وشاید حرف خنده اور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد٬ مال دوران پوشیدگی. می دانم که پدران وفرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه های من  جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آن که اشک های من نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم٬ امشب شب نوئل است٬ شب معجزه است وامیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو انچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی. دخترم چارلی را٬ پدرت را فراموش نکن٬ من فرشته نبودم اما تا آنجا که  در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم. تو نیز تلاش کن که حقیقتا آدم باشی.

دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386

 

 

۲۹ بهمن ماه

جشن سپندارمزدگان

 روز مهر وعشق

بر همه ی ایرانیان خجسته باد.

یکشنبه 28 بهمن ماه سال 1386

 

من کودک جنگم. از گذرگاه سیاهی ها می آیم. از سرزمین دود وآتش.از دیار چشمهای خونبار ودستهای بریده. کودکم ٬ اما نشانی از کودکی ندارم. کودکی ام را در مرز وحشت وخون گم کرده ام. آدم های بزرگ خانه ام را آتش زدند وچشمهایم را میل وحشت کشیدند. آدم های بزرگ می گویند تمدن وآزادی خوب است. من نمی دانم تمدن چیست ٬ ولی می دانم کشتن کودکان زشت وبد است. من نمی توانم آزادی را بنویسم٬ اما می دانم پدرم را بیگناه به بند کشیدند. من اصلا نمی خواهم بزرگ شوم. کودکی گمشده ام را کجا پیدا کنم؟ کجا؟

شنبه 27 بهمن ماه سال 1386

modigliani  نقاش ایتالیایی به همسرش گفت:(( هر گاه روح تو را شناختم٬ چشمانت را نقاشی خواهم کرد.)).

 

 

 

   1      2      3      4      5    >>