دلم از این زمانه وبعضی از آدمای بی معرفتش گرفته بود٬ رفتم سراغ سروده های زبیای ((غلامرضا طریقی)) واین غزل دلنشین دلم رو باز کرد.
نفرین به این زمانه
دیگر جنون به هیچ سری سر نمی زند
نزدیک خانه می رود ودر نمی زند!
از بس که باغها به خزان تن سپرده اند
گنجشک در حوالی شان پر نمی زند!
در دوره ی حسابگری ها برادری
دستی به زخمهای برادر نمی زند!
از ترس اینکه شیر بر او شوکران شود
نوزاد لب به سینه ی مادر نمی زند!
نفرین به این زمانه که در روزهای آن
خورشید هم بدون غرض سر نمی زند!
نفرین به هر چه عقل که ((نی)) را به حکم جبر
از عشق می ستاند وبهتر نمی زند!
نفرین به ما که حتی در خوابها یمان
پروانه ای بدون قفس پر نمی زند.
