پنجشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1387

 

هرآمدنی را رفتنی است

به همین سادگی....

چهارشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1387

 اگرمی دانستم این آخرین مرتبه ای است که تو را در خواب می بینم٬ روی تو را خوب می پوشاندم ودعا می کردم خواب های شیرین ببینی. اگر می دانستم این اخرین مرتبه ای است که خارج شدنت را از خانه می بینم٬ تنهایت نمی گذاشتم وبا تو میآمدم! اگر می دانستم این آخرین مرتبه ای است که صدایت را می شنوم٬ تک تک کلماتت را ضبط می کردم وروزی صد مرتبه آن ها را گوش می کردم. اگر می دانستم این آخرین مرتبه ای است که در کنارت نشسته ام٬به جای اینکه غرق در کارهای خود شوم٬صدها بار به تو ابراز علاقه می کردم.

پس چون شاید فردا هرگز نیاید وفقط امروز را دارم٬ می خواهم به تو بگویم که چقدر دوستت دارم وهرگز فراموشت نخواهم کرد.

قول فرا رسیدن فردا به هیچکس داده نشده است وپیر وجوان هم ندارد وشاید امروز آخرین فرصت باشد برای در آغوش گرفتن یک عزیز وزمزمه محبت در گوش های او.

پس همین امروز عزیزانتان را در اغوش بگیرید وابراز عشق کنید. لحظات با هم بودن را از دست ندهید. به موقع عذرخواهی کنید٬ تشکر کنید و....همین امروز!شاید فردایی نباشد.

 

منبع: راه زندگی.

سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387

 

 پسرم موهاشو خیلی دوست داره.خداییش هم وقتی ژل می زنه ودرستشون میکنه خیلی ناز میشه. یه وقتهایی خواهراش سربه سرش می ذارن ومیگن اگه دختر بودی می خواستی چقدر وقت بذاری برای موهات؟ اونم میگه هیچی. چون روسری می پوشیدم. سال گذشته ٬ یه شب  ساعت از دوازده گذشت وپسرم خونه نیومد. حسابی با خواهراش دلشوره گرفته بودیم. بعد از کمی پرس وجو فهمیدم خونه داییم رفته.(با پسر دایی هام هم سن وسال هستن). اونشب کلی عصبانی شدم که بدون اطلاع دادن  رفته اونجا وخلاصه از همین دادوفریادهای همیشگی مادرانه. ولی ایندفعه زیاده روی کردم. طوری که اونم عصبانی شد و صداشو برد بالا ویکی اون گفت ویکی من ومن با عصبانیت زیاد تلفن رو قطع کردم.وبعدش هم مثل بچه های لوس شکایتش رو به داییم  کردم. . شب خونه داییم موند. فردا ظهرش که اومد خونه من وخواهراش دهنمون از تعجب باز موند دیدیم موهاشو ماشین کرده بود. درست عین سربازا.  نمی دونستیم چی بگیم.  از کسی که اینقدر موهاش براش مهم بود بعید به نظر می رسید. منکه همچنان در حالت قهر بودم وهیچی نپرسیدم. ولی نامزدش بعد گفت : منم تعجب کردم وناراحت  شدم . چون موهاشو خیلی دوست دارم. ازش پرسیدم چرا اینکارو کردی؟ بهم گفت: دیشب با مامانم بد حرف زدم. خواستم خودم رو تنبیه کنم.

 

پی نوشت: پسرم امروز رفت سفر. دلتنگشم. خیلی زیاد..

دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387

 

زندگی چیزی نیست

که سر طاقچه عادت

از یاد من وتو

برود.

یکشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1387

 

 

این نیز بگذرد....

   1      2      3    >>