سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387

 

 پسرم موهاشو خیلی دوست داره.خداییش هم وقتی ژل می زنه ودرستشون میکنه خیلی ناز میشه. یه وقتهایی خواهراش سربه سرش می ذارن ومیگن اگه دختر بودی می خواستی چقدر وقت بذاری برای موهات؟ اونم میگه هیچی. چون روسری می پوشیدم. سال گذشته ٬ یه شب  ساعت از دوازده گذشت وپسرم خونه نیومد. حسابی با خواهراش دلشوره گرفته بودیم. بعد از کمی پرس وجو فهمیدم خونه داییم رفته.(با پسر دایی هام هم سن وسال هستن). اونشب کلی عصبانی شدم که بدون اطلاع دادن  رفته اونجا وخلاصه از همین دادوفریادهای همیشگی مادرانه. ولی ایندفعه زیاده روی کردم. طوری که اونم عصبانی شد و صداشو برد بالا ویکی اون گفت ویکی من ومن با عصبانیت زیاد تلفن رو قطع کردم.وبعدش هم مثل بچه های لوس شکایتش رو به داییم  کردم. . شب خونه داییم موند. فردا ظهرش که اومد خونه من وخواهراش دهنمون از تعجب باز موند دیدیم موهاشو ماشین کرده بود. درست عین سربازا.  نمی دونستیم چی بگیم.  از کسی که اینقدر موهاش براش مهم بود بعید به نظر می رسید. منکه همچنان در حالت قهر بودم وهیچی نپرسیدم. ولی نامزدش بعد گفت : منم تعجب کردم وناراحت  شدم . چون موهاشو خیلی دوست دارم. ازش پرسیدم چرا اینکارو کردی؟ بهم گفت: دیشب با مامانم بد حرف زدم. خواستم خودم رو تنبیه کنم.

 

پی نوشت: پسرم امروز رفت سفر. دلتنگشم. خیلی زیاد..