امروز تولد دو عزیز رو می خوام بهشون تبریک بگم( البته با تاخیر٬ از دیشب تا الان قطع بودیم):
اول پسردایی گلم حسین نازنین( همون پسر شیطون که سربه سر آلنوش من میذاره). حسین عزیزم آغاز بیست وسومین بهار زندگیت مبارک! برات آرزوی طول عمر زیر سایه دایی وزندایی عزیزم دارم.( یه چیز در باره حسین بگم٬ اگه پنج سال ناقابل بزرگتر بود٬ حتما باید داماد خودم میشد٬ یعنی به هیچ قیمتی از دستش نمی دادم٬ باور کنید بزرگ مردی ست این جوون.)

دوم - 28 مرداد ماه تولد عبدالمحمدشعرانی عزیز،(( سرباز معلم جنوبی ))سخت کوش ومهربان روستای جمال آباد کالوی بندر دیر(( نویسنده وبلاگ دیر تش باد)). دوست عزیز آغاز بیست و دومین بهار زندگیت رو صمیمانه تبریک میگم. امیدوارم سالهای سال شمع عاشق وجودت روشنی بخش راه کوچولوهای وطنمون باشه .
هر دوی شما عزیزان پاینده باشید وسرفراز.
. توی خانواده خودم که نوه اول بود و هر چی از عزت واحترامش بگم کم گفتم.
. وقتی که وارد خونه شدیم٬ پدربزرگش( خدا رحمتش کنه٬ نازنین مردی بود) اومد به استقبالمون. آلنوش رو که توی لباس یکسره آبی رنگش مثل گل می درخشید به آرومی از آغوش من گرفت٬ دقایقی بهش نگاه کرد و بعد با لبخند شیرینی گفت: به به! چه بچه قشنگ و رشیدی! حیف از این بچه نبود که دختر شد!!!
. وبقدری این حرف رو بی تکلف وبدون ذره ای بدجنسی گفت که همه زدیم زیر خنده والبته پیرمرد مهربون از سقلمه مادربزرگ آلنوش در امان نموند. تا مدتها هر کی می یومد دیدن آلنوش به شوخی همون جمله رو تکرار می کرد.
. باید برم این فرم نمیدونم چی چی خوانوار رو که پدرم اصرار داره حتما باید تحویل داده بشه٬ ببرم تحویل بدم. خرید بکنم. دنی رو دامپزشکی ببرم. از عصر دو بار٬ گلاب به روتون بالا آورده ومن چیزی به خاله ش( دختر بزرگه م)
. از اون طرف گرفتاری حملش هم هست.پسرم که نباشه باید با آژانس ببریمش٬ که خب بعضی از راننده ها شرطشون اینه که محکم نگرش داریم که تکون نخوره
٬ بنده های خدا خوششون نمی یاد. دخترم جدیدا یه سبد که البته بیشتر قفس تا سبد براش خریده برای اینجور وقتا. اگه بدونین وقتی می ذاریمش تو این سبد چه قیافه مظلومی پیدا میکنه. اینقدر هوای آزاد ودیدن خیابونا رو دوست داره که وقتی با این سبد سوار ماشین میشه حسرت تو چشاش بیداد میکنه. برادرم سفر آخر که از کانادا اومده بود می گفت اونجا اگه حیوونای خونگیشون مخصوصا سگا رو هرروز نبرن بیرون وپیاده روی٬ اونا رو ازشون می گیرن وتحویل میدن به جاها وکسایی که صلاحیت نگهداری رو داشته باشن.
. گفتم داداش من مث اینکه تو این ۴-۵ سالی که نبودی خیلی چیزا یادت رفته. جایی که هنوز خیلی از بچه های نازنین بیگناه تو شرایط غیر انسانی زندگی میکنن٬ کی دیگه غصه گردش رفتن حیوون خونگی رو می خوره. ایوای از خط خارج شدم. آها داشتم می گفتم. اصلا فردا قید اون فرم خانوار رو می زنم وپسر کوچولومون رو میبرم دامپزشکی. خرید هم باشه برای عصر که دختر گلم آلنوش جان از سر کار می یاد خونه. گردن خودشه.
. فکر هم نمی کنم بدش بیاد. برعکس من خرید کردن رو خیلی دوست داره. مخصوصا از بازار روز شهرمون. مگه نه آلنوش؟
شکلیه از خستگی. هیچی جونم که براتون بگه دیشب تا خود صبح٬ رفتم واین دنی کوچولوی غمگین دور مانده از مادر
رو از جلوی در خونه آوردم خوابوندم سر جاش(البته با کلی ناز ونوازش)
. ولی سودی نداشت. دلم هم نمی یومد ولش کنم به حال خودش
. از همون موقع هم خود نامردش تخت خوابیده وداره خرخر می کنه( باور کنید) ومن بیچاره دیگه خوابم نبرد.
. 