<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[شکایت نامه]]></title>
		<link>http://www.shekayatnameh.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[تولدتون مبارک!]]></title>
					<link>http://www.shekayatnameh.blogsky.com/1387/05/30/post-147/</link>
					<description><![CDATA[<p><strong><font color="#990000">امروز تولد دو عزیز رو می خوام&nbsp; بهشون تبریک بگم( البته با تاخیر٬ از دیشب تا الان قطع بودیم):</font></strong></p><p></p><p><strong><font color="#990000">اول پسردایی گلم حسین نازنین( همون پسر شیطون که سربه سر آلنوش من میذاره). حسین عزیزم آغاز بیست وسومین بهار زندگیت مبارک! برات آرزوی طول عمر زیر سایه دایی وزندایی عزیزم دارم.( یه چیز در باره حسین بگم٬ اگه پنج سال ناقابل بزرگتر بود٬ حتما&nbsp; باید داماد خودم میشد٬ یعنی به هیچ قیمتی از دستش نمی دادم٬ باور کنید بزرگ مردی ست این جوون.)<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/003.gif" /><img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/007.gif" /></font></strong></p><p></p><p><strong><font color="#990000">دوم - 28 مرداد ماه تولد عبدالمحمدشعرانی عزیز،(( سرباز معلم جنوبی&nbsp;))</font></strong><strong><font color="#990000">سخت کوش ومهربان روستای جمال آباد کالوی بندر دیر((&nbsp; نویسنده وبلاگ دیر تش باد)).&nbsp;&nbsp;دوست عزیز آغاز بیست و دومین بهار زندگیت رو صمیمانه تبریک میگم. امیدوارم سالهای سال شمع عاشق وجودت روشنی بخش&nbsp; راه کوچولوهای وطنمون باشه .</font></strong></p><p></p><p><strong><font color="#990000">هر دوی شما عزیزان پاینده باشید وسرفراز.</font></strong></p><p></p><p></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 20 Aug 2008 18:32:42 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.shekayatnameh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=147</comments>
          <guid>http://www.shekayatnameh.blogsky.com/1387/05/30/post-147/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[سفید سیاه٬ همه رنگها]]></title>
					<link>http://www.shekayatnameh.blogsky.com/1387/05/22/post-146/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify"><strong><font color="#660000">امروز از اون روزاییه که حالم خیلی خوبه. با وجود سردرد شدیدی که از دیروز ظهر گریبانگیرم شده٬ اما روحیه خوبی دارم. شاید به خاطر اینکه امروز صبح زود با صدای بلند با خدای مهربون خودم حرف زدم. یه روز یه جایی یه وقتی&nbsp; تو یه کتابی از یه نویسنده ای که یادم نیست خونده بودم که گاهی وقتا که اندوه وسختی زندگی خیلی بهتون فشار می یاره٬ با صدای بلند با خودتون وخدای خودتون حرف بزنید اصلا ازش گله کنید٬داد بکشید٬ عصبانیتتون رو بیرون بریزیدو... خدا اونقدر مهربون هست که گوش بده وحتی اگه مصلحت وحکمت نباشه که حرفتون رو بپذیره٬ اما&nbsp; نه عصبانی بشه ونه برنجه ونه تلافی کنه. ومن امروز صبح امتحان کردم. البته نه داد زدم ونه گلایه کردم ونه عصبانی بودم. فقط&nbsp; با صدای بلند خدا رو به خاطر همه چیزهای خوبی که بهم داده شکر گفتم وازش خواستم که منو بخاطر همه ناشکری ها و خشمی که همیشه نسبت بهش داشتم ببخشه.&nbsp; از اینکه این همه چیزهای چیزهای خوب رو درکنار همه سختی ها بهم بخشیده اونو سپاس گفتم. بخاطر بچه های نازنین٬ مهربون٬ مسئولیت پذیر ونوعدوستی که بهم بخشیده٬ بخاطر پدر ومادر وخواهر برادرها ی عزیزی که همیشه&nbsp;در تلخترین شرایط زندگی تنهام نذاشتن وهمراه با من وبچه هام درد کشیدن٬ وبخاطر انسان بزرگی که بی هیچگونه چشمداشت&nbsp; وتوقع جبرانی در کنار&nbsp; من وبچه هام بوده وبا وجود رنجهای فراوانی که به وجود خودش خریده٬ اما انسان مونده. به خاطر حسی که خدا تو دل خودم گذاشته که به غیر از مشکلات خودم٬ دردهای دیگران رو هم ببینم٬ وهرچند کم وناچیز هر کاری از دستم بر می یاد براشون انجام بدم. اینکه روحیه ای بهم داده که نتونم بد کنم وبتونم خوبی های خالص وبی ریا رو ببینم.و........ میشه این همه نعمت از&nbsp; خدا گرفت وناشکر بود؟ </font></strong></p><p align="justify"><strong><font color="#660000">زمانی اونوقتایی که خیلی خیلی جوون بودم وناپخته همه چیز وهمه کس رو سفید سفید می دیدم.&nbsp; اونقدر ضربه خوردم که&nbsp; برق این سفیدی کورم کرد وهمه چیز وهمه کس رو سیاه دیدم. وامروز بعد از گذشت سالها واز سر گذروندن یه زندگی سراسر&nbsp; تلخی٬ خدا این قدرت رو بهم داده که همه رنگهای قشنگ دوروبرم رو ببینم. رنگین کمان رو از پشت قطره های زلال باران مهر وعشق ودوستی به مهمونی چشمای خسته م آورده ومن با تمام وجود شاکرم. با تمام وجود...</font></strong></p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 12 Aug 2008 12:59:28 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.shekayatnameh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=146</comments>
          <guid>http://www.shekayatnameh.blogsky.com/1387/05/22/post-146/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[آلنوش من]]></title>
					<link>http://www.shekayatnameh.blogsky.com/1387/05/21/post-145/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><strong><font color="#660033">بیست وشش سال پیش در نیمه شبی از شبهای بهاری٬ دخترکی ناز ٬ تپل و آروم پا به این دنیای درندشت وبی حساب وکتاب گذاشت. دخترکی که از همون بدو تولد صبور ومهربون بود . این دخترک نازنین کسی نبود به جز آلنوش عزیزم که توی وبلاگش قول داده خودش رو بیشتر به دوستانش معرفی کنه. منم یه خاطره قشنگ از اولین روزای تولدش تو ذهنمه&nbsp; که شاید خالی از لطف نباشه براتون تعریف کنم.</font></strong></p><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"></p><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"></p><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><strong><font color="#660033">از همون روز اول تولد با همه بچه های بخش زایمان بیمارستان فرق داشت. اول که از همه خوشگلتر وتپلتر بود بعد هم اونقدر آروم وبی صدا بود که پرستارا&nbsp; می گفتن از دیشب که دنیا اومده صدای گریه ش رو نشنیدیم. مادرش که من باشم فرداش که رفت توی اتاق نوزادان٬ دید که پزشک بخش بالای سر آلنوش وایساده وبا لبخند داره می پرسه: مادر این پهلوون کیه؟ ووقتی منو دید با تعجب ابرویی بالا انداخت وگفت: شما؟ والبته حق داشت تعجب کنه. اون بچه چهار کیلو وصدوپنجاه گرمی&nbsp; سرخ وسفید واین مادر ریزه میزه رنگ پریده&nbsp; توی لباس گل وگشاد بیمارستان... خلاصه نمیدونم چقدر تعجب کرد که با خنده گفت ماشاالله.. طبیعی زایمان کردین ؟ووقتی جواب مثبت منو شنید خنده ش بیشتر شد. خلاصه اونروز کلی تو بخش با دختر نازنازی لپ گلیم پز دادم.</font></strong></p><p dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px" align="justify"><strong><font color="#660033">&nbsp;آلنوش از طرف خانواده پدری نوه اول نبود اما...اما نوه اول پسری بود. وخودتون می دونید توی لرها نوه اول پسری یعنی چی حتی اگه دختر باشه<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/017.gif" />. توی خانواده خودم که نوه اول بود و هر چی از عزت واحترامش بگم کم گفتم.<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/003.gif" />. چیکار می کردن&nbsp; پدر بزرگ ومادر بزرگ وخاله ها وداییها٬ بماند. فقط یه چیز بیاد موندنی تو خاطرم هست که دلم نمی یاد نگفته بذارم. چهل روز بعد از تولد آلنوش با پدرش رفتیم&nbsp; سرزمین پدریش. چهار محال رو میگم. راستش یه کم نگران بودم . می دونستم لرا خیلی براشون مهمه که نوه اول پسریشون٬ پسر باشه. واز طرفی هم میدونستم که منو خیلی دوست دارن ومطمئن بودم به روم نمی یارن<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/018.gif" />. وقتی که وارد خونه شدیم٬ پدربزرگش( خدا رحمتش کنه٬ نازنین مردی بود) اومد به استقبالمون. آلنوش رو که توی لباس یکسره آبی رنگش مثل گل می درخشید به آرومی از آغوش من گرفت٬ دقایقی بهش نگاه کرد و بعد با لبخند شیرینی گفت: به به! چه بچه قشنگ و رشیدی! حیف از این بچه نبود که دختر شد!!!<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/027.gif" />. وبقدری این حرف رو بی تکلف وبدون ذره ای بدجنسی گفت&nbsp;که همه زدیم زیر خنده والبته پیرمرد مهربون از سقلمه مادربزرگ آلنوش در امان نموند. تا مدتها هر کی&nbsp; می یومد دیدن آلنوش به شوخی همون جمله رو تکرار می کرد.</font></strong></p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 11 Aug 2008 13:35:19 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.shekayatnameh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=145</comments>
          <guid>http://www.shekayatnameh.blogsky.com/1387/05/21/post-145/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[من و دنی وآلنوش(۳)]]></title>
					<link>http://www.shekayatnameh.blogsky.com/1387/05/21/post-144/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify"><strong><font color="#660066">باز شب از نیمه گذشت و بیخوابی که چند وقتیه شده یار جدا نشدنیم اومد سراغم. باشه. کاریش ندارم تا خودش از رو بره. مشکل اینه که فردا کلی کار دارم. عصای دستم یعنی گل پسرم هم سفره<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/041.gif" />. باید برم این فرم نمیدونم چی چی خوانوار رو که پدرم اصرار داره حتما باید تحویل داده بشه٬ ببرم تحویل بدم. خرید بکنم. دنی رو دامپزشکی ببرم. از عصر دو بار٬ گلاب به روتون بالا آورده ومن چیزی به خاله ش( دختر بزرگه م)<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/017.gif" />نگفتم که نگران نشه. اما خودم نگرانم. هر چی نباشه امانته. گرچه دامپزشکی اینجا به قدری بهداشتی وتمیزه٬ که اگه حیوون بیچاره چیزیش هم نباشه٬ یه دردی می گیره وبر می گرده<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/002.gif" />. از اون طرف گرفتاری حملش هم هست.پسرم که نباشه باید با آژانس ببریمش٬ که خب بعضی از راننده ها شرطشون اینه که محکم نگرش داریم که تکون نخوره<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/012.gif" />٬ بنده های خدا خوششون نمی یاد. دخترم جدیدا یه سبد&nbsp; که البته بیشتر قفس تا سبد براش خریده برای اینجور وقتا. اگه بدونین وقتی می ذاریمش تو این سبد چه قیافه مظلومی پیدا میکنه. اینقدر هوای آزاد ودیدن خیابونا رو دوست داره که&nbsp; وقتی با این سبد سوار ماشین میشه حسرت تو چشاش بیداد میکنه.&nbsp; برادرم سفر آخر که از کانادا اومده بود می گفت اونجا اگه حیوونای خونگیشون مخصوصا سگا رو هرروز نبرن بیرون وپیاده روی٬ اونا رو ازشون می گیرن وتحویل میدن به جاها وکسایی که صلاحیت نگهداری رو داشته باشن.<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/014.gif" />. گفتم داداش من مث اینکه تو این ۴-۵ سالی که نبودی خیلی چیزا یادت رفته. جایی که هنوز خیلی از بچه های نازنین بیگناه تو شرایط غیر انسانی زندگی میکنن٬ کی دیگه غصه گردش رفتن حیوون خونگی رو می خوره. ایوای از خط خارج شدم. آها داشتم می گفتم. اصلا فردا قید اون فرم خانوار رو می زنم وپسر کوچولومون رو میبرم دامپزشکی. خرید هم باشه برای عصر که دختر گلم آلنوش جان از سر کار می یاد خونه. گردن خودشه.<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/024.gif" />. فکر هم نمی کنم بدش بیاد. برعکس من خرید کردن رو خیلی دوست داره. مخصوصا از بازار روز شهرمون. مگه نه آلنوش؟<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/003.gif" /></font></strong></p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 11 Aug 2008 00:55:35 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.shekayatnameh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=144</comments>
          <guid>http://www.shekayatnameh.blogsky.com/1387/05/21/post-144/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[من ودنی(۲)]]></title>
					<link>http://www.shekayatnameh.blogsky.com/1387/05/20/post-143/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify"><strong><font color="#660066">اگه دیشب خواب به چشم ستاره های آسمون اومده٬ به چشم منم سر زده. چشام الان دقیقا&nbsp;&nbsp;این<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/025.gif" />&nbsp;&nbsp;شکلیه از خستگی. هیچی جونم که براتون بگه دیشب تا خود صبح٬ رفتم واین دنی کوچولوی غمگین دور مانده از مادر<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/021.gif" />&nbsp;رو از جلوی در خونه آوردم خوابوندم سر جاش(البته با کلی ناز ونوازش)<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/030.gif" />. ولی سودی نداشت. دلم هم نمی یومد ولش کنم به حال خودش<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/012.gif" />. چشمای عروسکی قشنگش غرق غصه بود. . خلاصه تا ساعت شش ونیم که دختر بزرگه بلند شد که بره سر کار٬ من و دنی بین جای خوابمون ودر آپارتمان در آمدو شد بودیم<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/037.gif" />. از همون موقع هم خود نامردش تخت خوابیده وداره خرخر می کنه( باور کنید) ومن بیچاره دیگه خوابم نبرد.<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/028.gif" />. </font></strong></p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 10 Aug 2008 09:03:43 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.shekayatnameh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=143</comments>
          <guid>http://www.shekayatnameh.blogsky.com/1387/05/20/post-143/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
